بامداد سه شنبه همه را پیش خود داشتم. جمله اربابان معرفت از شیخ مقتول شهاب سهروردی تا حضرت حافظ، از مولوی تا افلاطون، از دیگر سو طنین مدد رسانی بایزید بسطامی را در جانم می شنیدم. جناب شاملو در برابرم، سعدی در فرادستم،هگل کنار دستم نشسته بود و صدرای شیرازی مرا در اسفار خود جای و مکانی بخشیده بود. و این سان سه شنبه موعود رسید. تقارن سه شنبه آمدنم به دنیا با سه شنبه شدنم در هستی را کل می کشیدم. تمام خوبان به نظاره مادر مسیح مهربانم نشسته بودند! صد حیف که نمی شود نوشت! که به کلمه نمی آید...
عشق مقوله ای عزیز است و داستان عشاق را روایت کردن از آن ناشدنی هاست. اما به قدر طاقتم باید اذعان دارم که شاد و شاکرم که «ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» از جهان نشدم. مغرورم به لبخند معشوقم که زین پس هر روز و روزه ای با او قند مکرر است. لبخند که ناز مدام پیکر موزون معشوق است و معشوق خود پاره تن خویشتن تنهای من است. مولوی با نگاه و اجازتی از من، به او می گفت: «مست و خندان ز خرابات خدا می آیی، بر بد و نیک جهان همچو شرر می خندی، از ازل ناف تو با خنده بریده است خدای، لیک امروز مها نوع دگر می خندی». ماه بامداد سه شنبه من از زیبایی نمی افتاد و شاملو را مجبور به بازسرایش و تصحیح کرد: «آی عشق! آی عشق! چهره آبی ات عجب پیداست». آموزگاری می کرد با نگاهش و کلمه می آورد از هر سویی که بوی عطرش رفته بود. خیس و خندان به لرزش سرانگشتانم در آستانه بهار، حجت را تمام کردم و «فراتر از مرزهای تنش» دانستمش. همینجا بود که حافظ صورتش را به نیمه راست رخم رسانید و در گوشم زمزمه داد که به حضرت زندگی ات بگو: «به رغم مدعیانی که منع عشق کنند، جمال چهره تو حجت موجه ماست ». اطاعت کردم و بر گرمای تنش افزودم و خویش را به او حوالت دادم. جشن عشق مان شکوه می گرفت و صداها از هر سو می آمدند:«شاد باش ای عشق خوش سودای ما، ای طبیب جمله علت های ما، ای دوای نخوت و ناموس ما، ای تو افلاطون و جالینوس ما، جسم خاک از عشق بر افلاک شد، کوه در رقص آمد و چالاک شد». گفتارم را متوجه معشوق جان به آستانه بهار آغشته ام کردم! گفتمش که من شهید زنده زندگی ات هستم. چرا که از بزرگی خوانده بودم«هر که عشق ورزد و پاکدامنی جوید و راز خویش پنهان دارد و بمیرد، شهید است». شهادت دادمش که نفس هایم در روز دنیا به قدمت عشق، تقدیمش هست. به باغ جانم نشاندمش و خودم برای عرض سپاس از اربابان معرفت روزگارم به خدمت شان رسیدم. دست سهروردی را بوسیدم. حافظ را گرامی داشتم و برای سما مولانا، کف و دف زنان احترام کردم... در راه بازگشت به باغ جانم همه جا خیس بود. تنم تر بود. گریه عشق یا شوق و شعر بود نمی دانم. بایزید بسطامی به ذهنم رسید که چه نیکو می گفت: «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده، چنان که پای به برف فرو شود، به عشق فرو می شد» و بدین سان من به عشق متصل شدم و فریاد زنان دولت پاینده خود را طواف می کردم و برایش می خواندم : «بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی، به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی»
ساعت 19:26 حامد زارع | |

