تبليغاتX
به همین سادگی
به نام خدای لطف پس فردا...
 نگاشته شده  شنبه 18 آبان1387
ساعت 23:9   حامد زارع | |

عجب آبانی شده امسال... پر از باران! پر از روشنفکران! همه بودند... محمد علی سپانلو. جواد مجابی. ناصر تقوایی. حافظ موسوی. محمود دولت آبادی. اسدالله امرایی. سید علی صالحی. واقعا دیروز باغ هنر خانه هنرمندان شده بود. تمام مراسم به یاد حمید منشی بودم و دقتی که در جریانات ادبی دارد. مکتب خوزستان! اسم نمی آورم اما جای خیلی های دیگرتان هم خالی بود. خودم حرفی ندارم. فقط شما را هم دعوت به سخنان غول های روشنفکری ایران معاصر می کنم. بخوانیدشان... ۱۵ آبان تان گرامی باد. همین.

محمد علی سپانلو: در سال 58 كه گزارشي درباره ادبيات داستاني قبل از انقلاب مي‌نوشتم داستان‌هاي كوتاه كه از سال 55 تا 58 نوشته شده بود را بررسي مي‌كردم. در اين ميان متوجه نكاتي شدم و از چيزي به اسم مكتب خوزستان صحبت كردم. 
در آن زمان تناقض‌هاي عيان و آشكاري در خطه خوزستان بود، از يك سو سكوهاي مدرن نفتي را مي‌ديدي و از سوي ديگر هم حصيرآباد را. نويسندگاني كه در آن خطه زندگي مي‌كردند توانستند اين تناقض‌هاي آمريكايي را روايت كنند، تناقض‌هايي كه هم زندگي بدوي انسان را نشان مي‌داد و هم حاكي از مدرنيته بود. 
از نظر من مكتب خوزستان مكتبي اساسا برون‌گرا بود كه سعي مي‌كرد توصيف عيني از قضايا بدهد. نويسندگاني كه اساسا خوزستاني هم نبودند وقتي در آن فضا زندگي كردند از آن حال و هوا مي‌نوشتند مثل داستان «مد و مه» اثر «ابراهيم گلستان» داستان‌نويس شيرازي.
دو مكتب ديگر هم وجود دارد يكي مكتب اصفهان كه درست برخلاف مكتب خوزستان است و اين مكتب از طريق روانشناسي مي‌خواهد شخصيت را براي ما بيان كند و يكي هم مكتب گيلان كه آن رطوبت و مه در آن عيان است و در آثار بعضي از نويسندگان گيلان مي‌بينيم، اما نه بدان حد كه در مكتب اصفهان و خوزستان است. در مكتب خوزستان ما يك سپاه نويسنده داريم. «محمد بهارلو» در داستان‌هايش خرافات بومي و باورهاي عامي را به‌صورت باوركردني متبلور مي‌كند.

ناصر تقوایی: از چابهار تا خوزستان به سه فرهنگ متفاوت برمي‌خوريم. فرهنگ بلوچي كه تا حوالي ميناب مي‌آيد، از ميناب تا بندرلنگه فرهنگ بندري حاكم است و در نزديك بندر لنگه هم گويش‌هاي عربي به چشم مي‌خورد. گويش بندرلنگه به دليل تجاري بودن و مهم بودن آن و ارتباط داشتن با شهر بزرگي مثل شيراز باعث اين شده كه تحت تاثير فرهنگ شهرهاي بالاي خود مثل بستك، خورموج، لار، جهرم و شيراز قرار مي‌گيرد. به بوشهر كه مي‌رسيم باز هم به دليل ارتباط مثل شهر شيراز بيشتر تحت تاثير داخل مملكت است.
ما در جنوب نمي‌توانيم سراغ نويسنده‌اي را بگيريم كه بيش از 100 سال قدمت داشته باشد، اما چه مي‌توان گفت كه اين تغييرات از جنوب به دليل مرزهاي وسيع و نفت‌خيز بودنش شكل گرفت. ادبيات خوزستان رابطه عميقي با نفت دارد و شديدا تحت تاثير ادبيات انگليسي‌ زبان بخصوص ادبيات امريكائي قرار گرفته است. در شكل‌گيري اين روند مترجماني چون نجف دريابندري، صفدر تقي‌زاده و ابراهيم گلستان نقش اساسي داشته‌اند.
ابراهيم گلستان نويسنده‌اي شيرازي است كه تمام جواني‌اش را در شيراز گذرانده است. البته اين را هم فراموش نكنيم كه شيراز شمال جنوب است! گلستان وقتي كه به دليل كار به جنوب مي‌رود تحت تأثير جنوب قرار مي‌گيرد و اثري مانند «خروس» را خلق مي‌كند كه اگر از نظر گويش جنوبي ملاك قرار بگيرد كار موفقي است.

 نگاشته شده  چهارشنبه 15 آبان1387
ساعت 1:34   حامد زارع | |

"شگفت است این به راستی، زمین را نه دیگر خانه گرفتن؛

رسومِ به ندرت تمام آموخته را، نه دیگر به کار بستن؛

به گلهای سرخ و دیگر چیزهای بشارت بخش، معنای آینده انسانی را ندادن؛

و دیگر آدمی آن چیزی که زمانی در دستان بی نهایت هراسان بود، نبودن؛

و حتی یگانه نام خود را، دور افکندن "

ریلکه / بخشی از سوگنامه یکم

 

گمان نمی برم که در زمین و زمان حاضر، امری به جز هم نشینی و هم روی با آنانی که خاطر می آسایند و روح می افزایند و شانی به جز هم زبانی و هم دلی با آنانی که می فهمند و تمام هم نمی شوند، چیز با ارزشی یافت شود. اگر یافت بشود، آنم آرزوست!!!

در زمانه عسرت سیاست، عزلت ادب، نکوهش فرهنگ و طرد اندیشه دلم را می بندم به ریسمان دوستی...

بهانه هایی هماره زیر پوستم ساری هستند که هر از گاهی گرامی بدارم یاد آنانی که قرار می آورند و تسکین می دهند. روز میلاد یکی از همان بهانه هاست! فردا روز میلادش است. 11 آبان

روز میلادت پرشادی باشد. خیلی دور خیلی نزدیک من!

 نگاشته شده  جمعه 10 آبان1387
ساعت 18:8   حامد زارع | |

امروز به دوستان اناث روز ملی اشان را گوش زد کردم! یکیشان زنگ زد و روز خودش را به ما تبریک گفت و استدلال آورد که چون دختران در دل پسران جای دارند روز دختر را باید به پسر تبریک گفت. راستش استدلالش دو قران نمی ارزید اما این شعر را به او و به تمام اناث محترمه تقدیم می کنم:

 

کشمیر، سمرقند، بخارا، لندن
مهتاب، سپیده، آروز، آویشن
دنیا
     دنیا
          پر است از جلوه ی  
                                    زن

 


شعر را از آخرین دفتر آقا صادق رحمانی تقدیم کردم!

 نگاشته شده  جمعه 10 آبان1387
ساعت 17:35   حامد زارع | |
دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

امضا کردم امروز را به نام مردی که جلد شناسنامه اش درد نمی کرد!

 نگاشته شده  چهارشنبه 8 آبان1387
ساعت 10:29   حامد زارع | |
در كوچه‌های تنگ بنارس / اگر سیزده‌ساله‌ای دیدی/ كه به دنبال ارابه/ مهاراجه و بانو می‌دود و سنگ پرتاب می‌كند/او پسر من است.

 

طاهره صفارزاده مرد. به همین سادگی!

امشب ساعت ۲۰:۵۰ بلیطی دارم که مرا از دل کویر به پایتخت جمهوری مقدس می رساند. دوست می دارم خودم را به تشییع خانم دکتر صفارزاده برسانم. هنوز یک سال نیست که امین پور را روی شانه هایمان بردیم. عجب سر درازی دارد این حوزه هنری و قصه هنر برای مکتب و ادبیات ایدئولوژیک!

اگر حسن حسینی و قیصر امین پور استعدادهایی بودند که فقط درخشیدند و به تبیین نرسیدند و تلف شدند اما طاهره صفارزاده قصه متفاوتی دارد. شاعره ای که در آمریکا ارزش های غربی را شعر می کرد و در زمانه هرج و مرج و انقلاب مداح این تحول دینی شد. سرنوشت آمدگان و رفتگان از حوزه هنری قصه تلخ حرام شدگان هنر ایران زمین است! راستی می دانید ایده حوزه هنری از آن که بود؟ بله درست است! سرکار خانم صفارزاده...

هماره محسن مخملباف در ذهنم جا خوش کرده است. گل سرسبد استعدادهایی که تلف شدند. خانم صفارزاده خوش رفتی از این دنیا اما ما با حوزه هنری چه کنیم؟ اما ما به احترام شما برپا می خیزیم و اندوه می گیریم. چرا که مادر هنر ایدئولوژیک و شاعره انقلاب مرده است.بله! ولی لذت تسلیت گفتن به مکتبی ها چیز دیگری است!

 نگاشته شده  یکشنبه 5 آبان1387
ساعت 16:32   حامد زارع | |

آبان آمد! مهر که بود اصلا دستم به نگارش نرفت. ماه نو هم که آمده باز هم دستم نمي رود. پارسال آبان باراني داشتيم. بي دليل به ياد يک سال پيش رفتم که مقاله در دست از اين تحريريه به آن يکي مي رفتم و هيچ. طاقت بردم و تهران را نفرين کردم. پاره نوشته هايي شعر گون که هنوز هم در خانه فرهنگ رستاک است، زائيده همان فضاي يکسال پيش است. بگذريم... دارم مي نويسم که نوشته باشم! فقط همين...

استاد شجريان، فرصتي بود که حظ کامل به ما داد. کنسرتش سعادت مي خواهد که مهر امسال آن را به ما داد. هیجان آنکه سازهای جدید استاد در این کنسرت رونمایی شد. بم ساز و صراحی که انصافا به دل می نشست و روح را دربر می گرفت.دو روز قبل از کنسرت رفتيم جام جم به اتفاق دوستان تا جناب رحماني را زيارت کنيم و در این شب آهسته از او هدیه بگیریم. آخرين ديدار من با صادق رحماني 15 سال پيش رخ داده بود. در گراش و در خانه اش و تنها چيزي که به خاطرم مانده بود از وي، سرعت بالاي غذا خوردنش بود که به همراه صداهاي برخورد قاشق به بشقاب، توجه من را به سمت خود مي برد. با جناب رحماني از همه در سخن گفتيم و شنيديم. مي گفت اگر شما با اين فرماندار آبتان توي يک جوي نمي رود، ما هم با اين نماينده مان کنار نمي آييم. خوشحال شديم يک نقطه اشتراک سلبي ميان ما شکل يافته است. فکر نمي کردم يک روز در صدا و سيماي حکومت اسلامي نهار بخورم ولي جانب جناب رحماني محترم بود و دعوتش را پاسخ گفتيم. قد و بالايم را که ديد مي زد و نوشته هايم را در ذهنش مرور مي کرد و مقاله ام در مورد نقد کتاب زیباکلام در کارگزاران می خواند مي گفت: من تعجبم که از يک شخصيت ليبرال مانند حاج محمد، اينچنين موجود راديکالي مستخرج شده است. جانب حرمت نگهداشتم و لبخند زدم اما در دلم گفتم که دو اشتباه کردي صادق عزيز! نه من راديکالم و نه پدرم ليبرال است...

خوب ترین خبر مهر آن بود که یک کلاس با استاد نقیب زاده دارم. کلی ذوق بردم! هفته پيش با دکتر نقيب زاده صحبت مي کرديم در مورد انتخابات. نگرانم در فضاي مجازي سخنان ايشان را منتشر کنم. ببخشيد! بلاخره استاد تمام علوم سياسي است و چهره ماندگار. کمي احتياط لازم است. مهر ماه همينطور ادامه داشت تا امروز. راستي ويژه نامه انديشه کارگزاران نيز يکشنبه هفته بعد چاپ مي شود. هابرماس من هم کار شده است. هابرماس که به ايران آمده بود، تنها فيلسوف ايران را رضا داوري اردکاني دانسته بود. دوشنبه رضا داوري را در دانشگاه علامه ديدم و در مورد پايان نامه ام مشورت گرفتم. موضوع پايان نامه ام بررسي تاثير سنت فلسفي آلمان بر توضيح تاريخ انديشه سياسي در ايران است که در آن هگل و هايدگر و فرديد و طباطبايي مقايسه مي شوند. پريروز سيد جواد طباطبايي ايميل زد که از آمريکا که برگشتم در مورد هانري کربن و اورينتاليسم صحبت مي کنيم. هانري کربن اولين کسي است که هايدگر را به فرانسه ترجمه کرده است. اين را احسان شريعتي گفت. چهره و نشستن و برخاستنش دلم را مي جنبانيد که الان شرار و حرارت سخنراني هاي علي شريعتي فرو مي باريد.ديدار اولم با احسان کاملا احساسي شد. وي در مورد فرديد و هايدگر سخنراني مي کرد. گزارش همايش فرديد را روز يکشنبه در شهروند امروز مي توانيد بخوانيد. يک مقاله هم دارم که خلاصه تز فوق من است و آنجا در کنار گزارش کار مي شود. گزارش قبلي ام در شهروند امروز حاج ابراهيم ديده بود و نامه و محبت فرستاد. اول هفته از دفتر حاج ابراهيم زنگ زدند که مي خواهيم به اتفاق اصلاح طلبان فارس به ديدار خاتمي برويم. حاجي گفته شما هم بيائيد. اطاعت کرديم!

سه شنبه رفتيم نياوران، سه راه ياسر و ساختماني که حسن خميني به آقاي خاتمي داده بود. از لار به جز من و اسماعيل، دکترجعفرپور، سيد منصور، آقاي جدي وحاج ابراهيم بودند. عبدالواحد موسوي هم بود، اما خاتمي چيز ديگري بود. 3 ساعت فقط به تيپ و صورتش زل زدم. از طرف لارستانيها دکتر جعفرپور متني را خواند. خود خاتمی هم سخنرانی نیم ساعته ای کرد! از اتاق ملاقات که برگشتيم، سيد منصور دستم را گرفت و گفت: در مجلس که بودم اين قشقاوي که الان سخنگوي وزارت خارجه هست آمد و گفت اگر بوش دور دوم راي آورد من هيچي از سياست نمي دانم. من گفتم من هيچي نمي دانم از سياست ولي بوش راي مي آورد. بوش راي آورد. الان هم مي گويم من چيزي از سياست نميدانم اما خاتمي با اين وضع که من ديدم نمي آيد در صحنه.

نهار رفتيم فرحزاد و من کنار آقا سيد منصور و آقاي باقرنژاد که نماينده دور سوم و ششم مجلس از کازرون بود، دور يک ميز نشستيم. سيد منصور مي گفت يک روزت که بود بابات دعوتمان کرد و آقاي نسابه در گوشت اذان خواند. سريع پاسخش گفتم که پس نسابه اذان ما را گفته که چپ افتاده ايم. کلي خنديد. آقاي باقرنژاد هم از آن باحال ها بود! جز چند نفر اولي بود که نامه به رهبري را امضا کرده بود. هنوز دو آتشه بود. چيزي رو جنتي و احمد خاتمي و احمدي نژاد نگذاشت. بعد ناهار از دوستان خداحافظي کردم که بروم سمت سعادت آباد. راننده حاج ابراهيم جلويم را گرفت و گفت: حامد خان کجا؟ سعادتي بود که هم مسير حاجي بوديم و تا پل مديريت فيض همنشيني با حاج ابراهيم ادامه داشت.راستش را بخواهيد يک روز کاملا سياسي بود سه شنبه؛ اما به مذاقم خوش ننشست. ديدار خاتمي و انصاري لاري و کشفي هميشه خوش است البته! اما مناسبات سياسي آزارم مي دهد. چه مي شد اگر اين اعجوبه هميشه رئيس جمهور بماند و ما دامن پاک خاتمي را آلوده نکنيم! من که اصلا حامي حضور وي نيستم و از سخنان خودش هم بعيد دانستم که بيايد...

آبان امسال شروع شده و من از هميشه سرم شلوغ تر است. شرمنده ام اگر متنم از استعار و تمثيل و نمک خالي است. فقط گزارش روزهاي رفته مهر بود. همين. الان که دارم مي نويسم سه ساعت ديگر بليط قطار به سمت يزد دارم. پريشان نويسي ام از بابت عجله نيز بود. اما اين روزها سهروردي فیلسوف را زياد مي خوانم. شعري از او را مي آورم تا متنم آبرو بگيرد.

هان تا سر چشمه خرد گم نکني

خود را ز براي نيک و بد گم نکني

رهرو تويي، راه تويي، منزل تو

هشدار که راه را به خود گم نکني

 نگاشته شده  پنجشنبه 2 آبان1387
ساعت 17:9   حامد زارع | |

طراح قالب