مدتی است که همه پاپیچ شدهاند! شدهاند رسول زندگانیات. آنقدر هم پیام بلیغی برایت دارند که پاسخی برای دعوت شان نداری. دعوت به بازگشت به خویشتن...
بی آنکه تفهم کنند دیروز کی بود و امروز کجاست تذکار میدهندت. رد شده از تعریف خویشتن, به آن فرا میخوانندت. دما سنج هویتی روزگار سگیات میشوند و حکم به به بودن دیروزت از امروزت میدهند. به چه ادلهای ؟ تو نمی دانی! خودشان هم نمی دانند. لا شک!
دائم دم برمی آورند که یاد دیروزت به خیر! حیف رنگ دیروزت!!!
یادت هست؟! روزی کسی تو را پس از ایام زیادی دیده بود و با تحیر می نگریستت و با تو در مصاحبه بود؟ یادت هست همان کس به کس دیگر گفته بود که رنگ تو عوض شده است؟حالا آن دوکس آشنا بودند و فشاری به تو نرسید. اما از دور که غریبان و نا آشنایان دراز دستی می کنند و قبا بر قامتت می دوزند, زورت می گیرد. می دانم.
دلت هم نمی آید بشکنی شان و از توهم دربیاوری شان! می دانم عزیزم. می فهممت که تو می توانی با ابطال پذیری و اثبات باوری و ترابط سوژه و ابژه کل جهان حقیرشان را از هم وابپاشانی و حد و گستره نگاهشان را از پس پایشان تا به آنسوی جهان اپیستمولوژی گسترش دهی...
می دانم که از جنس تو بودن سخت است و تاب شنیدن سخن ناآزموده از آن سخت تر.اما جهان تو همین است! با همین تضادها و در همین نگرش های متضاد تو متولد می شوی. طاقت بیفزای عزیز!
راستی بهت نگفتم! آن کس خودش فهمید که رنگ تو عوض نشده است.
فهمید که سراسر مدت مصاحبت با تو که بعد از مدت ها دیده بودت, عینک آفتابی اش را از چشمش نگرفته بود و به رنگ دیگری در چشم آن کس بودی..طاقت بیفزای عزیز...
ساعت 23:57 حامد زارع | |
لحظاتی شرجی و ساعاتی مرطوب در کناره های خلیج جنوبی هنوز فارسی، و در منظر باد گرما و شتاب و شوق انتظار پرواز به سوی پایتخت جمهوری مقدس، سبب قصه می شود و این سطرهای خیس!
پشت تاترشهر کارگری می کرد برای مهندسی که ساختمانی از آهن و بتون را طرح و نما می داد. چشم خسته از جوش آهن های نا تمام، چشم به خیابان دوخت و هوس گرفت و بعد از تازه کردن خود به سمت خیابان ولیعهد روانه شد. روان بود در استراحت مستتر در پیاده روهای خیابان که دختری بلوند با مینی ژوپ صورتی و تکه هایی از سفیدی به تن مراحم او شد! درست روبروی سینما سی تو. سینمایی که سیمای شهوت بود و سکس...
=شاه پسر میایی با من سینما؟
نه! تو خیابون واقعیشو می بینم.
=ای وا خاک عالم، چه شیطونی هستی تو!
شیطونی رو تو خونه بابات بهم یاد دادند.
اصرار هوسناک دخترک مو بلوند، نتیجه منطقی بی اعتنایی زیرکانه پسر کارگر بود. از پی پای پسرک می دوید و تکرار خواسته اروتیک خود می کرد دختر بورژوای تهرانی! تا میدان 24 اسفند حیله و عشوه بست که پسرک و دلش را بدزد اما...
=مرد نیستی!!!
اگه راست میگی بیا شاه عبدالعظیم صیغه بکنمت واسه پنج روز! اگه پنج ساعت مردی منو تحمل کردی، 5 هزار تومان بهت میدم.
نیاز به گویش من نیست که با آن پول می شد عمارتی صد بار فربه تر و ظریف تر از آن ساختمانی که پسرک آهن های آن را به هم جوش می داد را برساخت اما خالی بندی پشت چرب زبانی پسرک کارگر رخ می دزدید. دختر بی خیال شد و پا پس برد و پسر به گشت خود ادامه....
فردای ماجرا همان دختر مینی ژوب پوش، این بار در هیئت یک استوار ژاندارمری به محل سازش ساختمان رفت و همه کارگران را به خط درآورد. با چوبش کلاه جوشکاری پسرک را پس زد و پس از شناخت او به گروهبانان همراهش دستور توقیف او را داد. پسرک این بار هم کم نیاورد:
سلام سرکار خانم استوار سوراخ!!!
=درست حرف بزن جسور.
ما شنیده بودیم تهران کلاه برداری می کنن اما نشنیده بودیم با چوب قانون هم کلاه بر می دارن!
مهندس ساختمان در رسید و ماجرا را شنید و باور نکرد! باور اینکه پسرک کارگر ساده شهرستانی به این دختر بلوند خوشکل آنچنانی پیشنهاد تجربه امر جنسی را داده باشد برای او که کارگرش را می شناخت سخت بود. اما شاید از اقبال افتضاح سرکار خانم استوار زیبا رو بود که مهندس، مامور بازرسی سازمان اطلاعات و امنیت کشور از کار درآمد و او برای همیشه از ژاندارمری رفت و پسرک تا آخر ساختمان ماند!
پسرکی که حاظر به حضور در جنسی ترین سینمای تهران نشده بود و برای نزدیک شدن به دختر خواهان خود، صیغه شرط آورده بود، توسط ساواک که ناخن اسلام گرایان را می کشید و قائلان به اسلام سیاسی را داغ می کرد، از خوابی که خانم استوار برایش دیده بود سالم و سرافراز بیرون جهید.
سطور فوق، نگارش قصه وار داستانی شفاهی بود که در سال 1349 به رخ پیوسته بود و کاراکتر وزین آن، راوی داستان آن بود. سال 1387، بندر عباس و گرمی آشنای هر روزه؛ پسرک کارگر شهرستانی دیروز گزارشی از خود به پسرک دانشجوی شهرستانی امروز داد تا شاید مخاطبان آن بتوانند بین خطوط را بخوانند!
ساعت 3:0 حامد زارع | |
بار دیگر شهری که دوست می داشتم.
ساعت 12:49 حامد زارع | |
لابی هتل پارس جای جدید جاذبه های جهانشهر شیراز
ساعت 23:58 حامد زارع | |
خوش نشسته در حافظه ام خلوت یک شب حافظیه.
ساعت 14:43 حامد زارع | |
شادم که شک می کنی به یقین عاشقانه ام.
ساعت 19:19 حامد زارع | |
3 سال پیش این جمهوری رئیسی داشت که در پارلمان مخالفش، حب ایجاد میکرد و میگفت:
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی / هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
امروز اما این جمهوری رئیسی دارد که در پارلمان موافقش، رعب ایجاد میکند و میگوید:
توهین به رئیس جمهور، جرم است!!!
پرواضح است که اگر از یک سو دموکراتیسم و تساهل و از طرف دیگر پوپولیسم و اقتدارگرایی روان باشد، نویسنده سمت کدام گفتمان را گرامی میدارد.
این هم مبرهن است که سید محمد خاتمی حاصل جمع آرزوهایی بود که فقط آزادی را طلب میکردند و ایستاده بر قول خویش، دموکراسی را میشناخت و حقوق بشر را ارج میگذاشت.
باز پرپیداست که احمدینژاد میوه تلخ جناح انحصار است و نشسته بر مسندی دموکراتیک، مثقالی اعتقاد به بردن حتی نام دموکراسی را ندارد.
درست است که خاتمی با راستی و درستی دلها را ربود و تا لحظه واپسین چیزی جز حقیقت نگفت و احمدینژاد با دروغ بزرگ کابینه هفتاد میلیونی آمد و با توهم هاله نورانی ادامه میدهد.
صحیح است که خاتمی در تعامل با بیرونیان خردی داشت و در الیزه از فرش قرمز میگذشت و شیراک به مصاحبت با او میبالید و در مجامع جهانی رای به نفع کشور خاتمی میداد و احمدی نژاد حتی در تقابل هم بیهنر است و بیرون را نمیشناسد و کوله پشتی سفرش فقط جهان سوم و آفریقا را تجربه کردهاست .
قبول است که توسعه سیاسی در کابینه اول و تثبیت اقتصادی در کابینه دوم کارامدی خاتمی را نشان میداد و بستن و گرفتن و بردن و گوجه 2500 تومانی و مسکن میلیاردی نابلدی احمدی نژاد را میرساند.
اما؛
دوست دارم رئیس این دولت احمدینژاد باشد و سربازان انگلیسی را بگیرد و آزاد کند. به روستاها برود و به عالمان علم اقتصاد بخندد. قلیان را آزاد کند و موشک به فضا بفرستد. مانور نظامی برپا کند و اسرائیل را به ناسزا بگیرد. به پریزدنت بوش نامه بدهد و تراکتور به ونزوئلا صادرکند و ما حالی به حولی شویم. به جایش گوجه نمیخوریم و خانه نمیخریم. بلاخره مدیریت جهان هزینه دارد و ما هزینهاش را میدهیم
اما؛
دوست ندارم رئیس این دولت خاتمی باشد.
خاتمی را برای خودم میخواهم و دل خودم! دلکم آروم بگیر که آرمانی در جماران نشسته است و آزادی را دوست دارد. من از این دولت و کشور هیچ نمیخواهم فقط خاتمی را از من نگیرید. همین
خاتمی بزرگ
دل من با شماست اگر بگذارند...

ساعت 21:37 حامد زارع | |

