تبليغاتX
به همین سادگی
 

این اقبال قلیل! که قول مقبول من رد و قیل و قال تو قله اقناع من می شود.

 نگاشته شده  چهارشنبه 2 مرداد1387
ساعت 23:59   حامد زارع | |
 

زرق و برق زورق زرادخانه ذهن زيبايت ذوق زندگاني‌ام شده‌است.

 نگاشته شده  یکشنبه 30 تیر1387
ساعت 17:14   حامد زارع | |
 

خسران رخسار سرخ تو خاکستر خستگی‌هایم شده‌است.

 نگاشته شده  پنجشنبه 27 تیر1387
ساعت 14:0   حامد زارع | |

آنقدر ببینش تا تمام شود. معشوقه پر شرمت را که نمی‌گویم! بابا منظورم بینش اسلامی دوم دبیرستان بود که برای استخدام سفارتخانه به دردت می‌خورد.

 

آنقدر ببویش تا بمیری. روح و رایحه دختر دست نیافتنی همسایه را که نمی‌گویم! همین باقالی پلوهای مستاجر‌های واحد پایینی را می‌گویم.

 

آنقدر بشنوش تا بفهمی. وجدان و عرفان کدام است دیگر! منظورم همان دوره گرد بدصدای دوشنبه‌هاست که هیچ وقت نمی‌فهمی چه می‌گوید.

 

آنقدر بخوانش تا آدم شوی. نه جمهور افلاطون و پدیدار شناسی روح هگل! همین "لطفا سیفون را بکشید" توالت پارک لاله را می‌گویم.

 

آنقدر بنویسش تا تمام شود. کارگزاران و شهروند امروز که نه! همین "به همین سادگی" منظورم بود.

 نگاشته شده  جمعه 21 تیر1387
ساعت 20:30   حامد زارع | |

امروز 18 تیر است محض اطلاع! 18 تقسیم بر دو می‌شود 9 محض اطلاع! 9 سال پیش هم 18 تیر بود. 18 تقسیم بر 6 می‌شود 3 محض اطلاع! 9 سال پیش در 18 تیر 3 نفر مرحوم شدند.30 نفر مجروح شدند.300 نفر مضروب شدند.3000 نفر محروم شدند و جنبش دموکراسی خواهی در جمهوری اسلامی با یورش شبه نظامیان به محیط امن دانشگاه و ساحت پاک دانشجو مردود شد...

امروز در عصر پوپولیسم و سروری کوتوله‌های سیاسی اما هم دموکراسی مطرود است هم دانشگاه و دانشجو مغموم! محض اطلاع البته.

 

 نگاشته شده  سه شنبه 18 تیر1387
ساعت 9:9   حامد زارع | |

هماره در حروله عقل و عشقیم همه! نگارنده که چنین است. درس سکولار و علم اومانیستی لازمه زیست است اما جایی که صدای عشق شنیده نشود و شهود وبینش تعطیل باشد جای زندگی نیست.اما دریغا که علم غدار و فرمول ساز مجالی به انسان از باب انسان بودنش دهد.به قول بزرگواری:

انصاف کجا رفت! ببین مدرسه کردند

جایی که در آن میکده بنیاد توان کرد

اما عشق شور آفرین چیست؟ ساده تر؛ عشق چیست؟

خواستن دیگری در زندگی می گویندش عشق.حاشا که عشق این باشد! چه اینکه ذات تملک جو و سیری ناپذیر آدمی همه چیز را برای خود خواهان است و اینچنین خودخواهی در کدامین قاموس معنای عشق می شود؟حصر و سلطه بر دیگری و کام برداشتن از جنس مخالف او تنها معنی که نمی رساند عشق است! در اینگونه خواستن دیگری, نقاط شهوت خیز بدن هستند که متعین می شوند نه قوای عقلی وکلامی(که البته این قوا نیز شرط لازم عشق است اما شرط کافی آن نیست)

اما طیفی در روبروی آنچه قبلیان می گفتند صف کشیده که عشق را در واگذاری و عرضه تمامی خود می بیند. اما این نیز فارغ از صحت است. بخشیدن خویشتن به دیگری و طعمه شدن و از خود کندن و به دیگری خوراندن که نشد عشق! هبه کردن خود به دیگری قبل از اینکه نشانگرعشق باشد نشان تن فروشی است.

این دو گروه هر دو در کوره خطای معرفتی یگانه ای می دمند و آن آنکه درصدد تعریف عشق در روابط میان آدمیان اند! دریغا که با نگرش جامعه شناختی و یا حتی دید روانشناختی عشق را در میان آدم ها جست؟عشق پیدا شدنی نیست که شود و بشناسیم و تحلیلش کنیم و به پاسش جشن نامه برپا کنیم!!! ناپیدا هم نیست البته که فرجش را منتظر باشیم!

به قول بزرگواری:

گر غایبی از من چرا آسیب بر دل می زنی

گر حاظری پس من چرا در سینه دامت می کنم

 باز منزلگه اول را روبروی خود داریم! اما عشق شور آفرین چیست؟ ساده تر؛ عشق چیست؟

در تعریف عشق نباید تعجیل کرد که هرگونه تعریفی بر اینکه کدامین کنش عاشقانه است, احمقانه است! تعریف جنسیت البته که ساده تراست. داف های اسمی میدان صنعت با آن ... و ... و .... را می گویند جنسیت! و .... و .... و ... و ..... با آنها را می گویند کنش جنسی. جنسیت(سکس) عیار مطابق ایام مدرن است.اما عشق ( ...) روح مطلق همه زمان هاست!

 

آشفته تر از آنی که شروع کردیم به پایان خواهیم برد. بدون آنکه در باب عشق و بود و نبودش و چند و چونش سخنی برانیم.انتهای فیلمی که اسمش در ذهنم گم است این بود:" شاید عاشق کسی شدن کاری بس مشکل باشد میان همه دیگر کارهای یک انسان! اما آنچه واقعیت دارد این است که این کار (عاشق شدن) به زندگی او معنا می دهد."

معنای این پست را تقدیم می کنم به او که منتظر یک اتفاق است.

 

 

 نگاشته شده  دوشنبه 17 تیر1387
ساعت 1:21   حامد زارع | |

روایت
صدرا جعفرپورمحمداسماعیل حق‌پرست-حامد زارع-حمید منشی-کاظم رحیمی‌نژاد

از عشق و جنسیت

یکشنبه-ساعت صفر!

 نگاشته شده  جمعه 14 تیر1387
ساعت 14:31   حامد زارع |

قرار بود تریلوژی باشد درد دلهایم با تو! بی رنگی در کار نبود یا حد اقل من نمی دیدم که برایت قصه اش کنم عزیز! اما فسانه که می توان سرود. اما بگذار در این پست واپسین از بی رنگی ها با تو بگویم...

خروار کاغذهای رنگی و سطور خط خطی از یادت نبرند هیچ وقت که سفیدی رنگ شروع است! شروع سپید و ماندن بر بی رنگی کار آدم های ساده و ساکت است. آن آدم هایی که آنقدر دورت را گرفته اند که نمی بینی شان! بی رنگ اند اما به تو رنگ می بخشند همه شان. چه آن کس که کامنت بی رنگی می گذارد. چه آن کس که تو را حافظانه می خواهد و قلمت را آواز نی می خواند. چه آنکس که می ترسد از تو که نام خود را بر تو آشکار کند و در لفافه پنددت می دهد. همه شان فارغ از رنگ و انگ تو را می خواهند. بسانی که خود بر آن استوارند.

گاهی یادت می رود چه سخن ها که نریختی بر خیابان خیس روبروی مجلس سنا در خیابان توپخانه! گاهی نشاط واضح خانه وصال را از یاد می بری. گاهی بی خیال وعده و قولت می شوی. اگر چه ریا سخن گرانی است بر تو که به تمامی خود را می نمایانی.اگر چه خودارضایی بد بهتانی است! اما بگذر از سبکی سخنان سبک سرانی که فکر می کنند همیشه حرف دارند...

به بی رنگی ها متمایل باش! ببین که عده ای در قول و گفتار خویش حامل مصلحت اند برای تو. باز هم می گویم که فراموشت نشوند دیدن رنگ ها کار راحتی است اما بی رنگی ها را دیدن شعور می خواهد. ببین این همه بی رنگی اطرافت را! آری شروع بر برگه سفید هستی و ماندن بر آن سفیدی کار سخت تری از رنگ ریزی و خط کشی است.بی رنگ بودن و ماندن کار راحتی نیست اما کار ساده ای است عزیز! به همین سادگی
 نگاشته شده  سه شنبه 11 تیر1387
ساعت 2:25   حامد زارع | |

می‌ترسی به تو عادت کند و سبب گرفتاری! می‌دانم... دختر با مزه ای است که چندی همسایه‌ات شده‌است. در واحد باز باشد می‌پرد داخل و می‌پیچید به پر و پاچه‌ات. دوست دارد با تو بازی کند. اما تو محتاطی یا اصلا راستش را بگو که می‌ترسی! او خیلی تنه به تنه‌ات می‌مالاند اما تو همچنان در احتیاطی. دستانت را از او می‌دزدی اما شیطانی است این دختر که شیده نامش گذاشته اند و کارش را بلد است. همه اش سرانگشتانت را لیس می‌زند. خیست می‌کند! اما تو نه که از زبان مردم بترسی، نه... هر چه باشد تهران گندبک تر از این سخن رسانی‌ها و صحبت پراکنی‌هاست. والله... اما هنوز با خودت کنار نیامدی که روی خوش به دختر همسایه شده‌ات نشان دهی! اصلا راستش را بگو، هنوز آنقدر نامسلمان نشدی که لمسش کنی. نمی‌توانی...

نمی‌دانم! هر طور خودت راحتی. شاید تصمیم بگیری با شیده دم خور شوی و ... شاید هم به سنتت حرمت کنی و او را از خود برانی. من دخالت نمی‌کنم عزیز. خودت باش در اینگونه گذرگاه‌ها! می‌فهمی؟

ولی اطرافیانت آنچه خودشان می‌خواهند می‌بینند. تو خیالات سر جایش باشد و راحت و نفست مطمئن! آنها هر طور دلشان می‌خواهند می‌بینندت و تفسیرت می‌کنند و قاضی دادگاه نرفته‌ات می‌شوند. همین الان! آره همین الان اگر که برنگردی و تذکر ندهی که شیده خانم، سگ شش ماهه همسایه روبرویی‌ات هست که امان از تو برده است، چها که نمی‌کنند و چه چیزها که نمی سازند...

در ظاهر زندگی می‌کنند اطرفیانت و نان دیدنی‌هایشان را می‌خورند. تو راه می‌روی و فکر می‌کنی و دقت می‌کنی و می‌نویسی و هزار کار دیگر! اما همینکه خود را در تو نیابند شروع به حاشیه و غوغا سازی می‌کنند. همین هستی و همانطور می‌مانی اما حاشا! حاشا که برای دیگرانی دور همینطور مانده باشی. هر روز دور می‌شوند و لاجرم دیر می‌شود آنچه باید ببینند و فکر کنند و سخن برانند و ...   

 نگاشته شده  پنجشنبه 6 تیر1387
ساعت 21:33   حامد زارع | |

در عجب می‌روی که می‌بینی جماعتی «میلان کوندرا» می‌خوانند اما به وقت خود نابلدند در هر چه میان خویش و دیگری باید بگذرد. می‌گذرد هر آنچه نباید بگذرد و می‌گسلد از هم هر چه رشته‌های پیشینی است. تورق «گارسیا مارکز» می‌کنند اما چونان جزمیان ماقبل سقراط همه پای در بند این حکم مشهورند: حالا که رفتی, دیگر نباش. یک ارتجاع جهان سومی! یا همه‌ات برایش باید باشد یا هیچ. حیف «سلینجر» که کتاب بالینی این ملت نابلد است! حیف...

 

=آغاز

چندی سلام و sms می‌دهی, لختی مشاورت می‌دهی, دمی حالی می‌دهی,لحظه‌ای سخن نرمی و خلاصه «رابطه»‌ای را آب می‌دهی.

=یک ماه بعد

چندکی بعد بی‌سلام می‌شوی عزیز و معشوق جان به بهار آغشته‌اش می‌شوی و هنگامه‌هایی به پا می‌کنی. محبوب ابدی می‌شوی و معشوق ازلی.

=پایان

یک روز می‌رسد هم که sms نمی‌دهی و مشورت هم, همه‌اش حال می‌گیری, دمی‌سوتی می‌دهی, لحظه‌ای سخن سختی و خلاصه «بند» را به آب می‌دهی.

=شش ماه بعد

چندی بعد پیامکی از سر خرسندی و آرزوی و سرخوشی به کثیری از رفقا می‌دهی. رفقایی که رفیق رابطه از یاد رفته نیز شامل‌اش است. رفقا می‌فهمند. رفقا با حس‌اند. رفقا می‌گیرند. رفقا اهل پاسخ‌اند اما رفیق رابطه مجازی مرثیه «پایان دفتر» را برایت می‌سراید و تذکر اتمام صحبت میان خودش و تو (یا همان دیگری) را تکرار می‌کند!

 

«قربانت شوم خانوم! چه دل خجسته‌ای داری تو...»

 

می‌مانی در کار ملتی که یا تمام سیاهی را می‌طلبند یا سفیدی تام را طالب‌اند. بالای سر مردمی که تعریفی از خود و خویش و رفیق و حد و حدود ندارند باید مرثیه خواند. درست است؟ تو می‌مانی و همه آدم‌هایی از این دست. می‌خواهندت اما همه‌ات را! با حرص و هوس تمام و بی‌هیچ فرصت و تفکری در اینکه شاید یک گوشه‌ات دلنشین‌تر و همسازه‌تر از جانب دیگرت باشد. یکجا و ششدنگ میخواهندت! اما تو یکی اهل تعطیلات یکباره نیستی عزیز. خوب می‌دانم.

 نگاشته شده  دوشنبه 3 تیر1387
ساعت 0:23   حامد زارع | |

طراح قالب